امروز یه کار جدید شروع کردم، رفتم ورزش، صبح زود بیدار شدم و حدود 2 ساعت در روز دویدم، از این سایت برای کتانی ام استفاده کردم، خیلی قشنگ بود...
قسمت 23
رو به من کرد و گفت: خانم سپیده از شما بپرسم؟ سینه اش سفت بود و انگشتانش یخ زده بودند. یعنی منظورش چی بود؟ لطفا بدهید طاها: به یکی از این اتفاقات گفته ام، می توانید کمکم کنید، اگر شما دو نفر با هم کار کنید، نتیجه بهتری می گیرید. من عاشق این پیشنهاد شدم! یعنی می خواست از افکار من استفاده کند؟ البته من می توانم کمک کنم، اما چگونه؟ تنامی: اگر به مطالبی که من جمع آوری کرده ام نگاه کنید، ممکن است متوجه چیزهایی شوید که من متوجه نشده ام.
این به نوعی شبیه یک رمان جنایی است و من نقش یک کارآگاه را بازی کردم. آیا واقعاً آنقدر جدی بود؟ آیا واقعاً برای او مهم بود که این شخص را پیدا کند؟ خوب، اما فکر نمی کنم اگر کاری انجام ندهی، این معمار را پیدا نکنی. لبخندی زد و گفت: به خدا توکل کردم. اوه من این جمله را دوست داشتم وقتی طاها این کلمه را می گوید، فکر می کنم زیباترین کلمه ای است که تا به حال شنیده ام. پیانو 41 او در قلب یک مرد واقعی بود. کمی بیشتر نشستیم و دوباره به بیمارستان رفتیم. آقاجون هنوز به هوش نیامده بود و بیشتر از قبل نگران بود. دکترش گفت که حالش خوب است، پس چرا سعی نکن به هوش بیایی؟ چهار پنج ساعت بعد هنوز منتظر بودم و به پلک های بسته آقاجون خیره شده بودم. حتی اگر به این معناست که جانم را فدای تو کنم، زود خوب شو تا دنیا را برایت به باغ گل تبدیل کنم.
من از شما محافظت می کنم و باعث می شوم غم خود را فراموش کنید. شما پدر و مادر من هستید، چگونه می توانم بدون شما زندگی کنم؟ تموم شد؟ وقتی عاقل شدید و به خانه رفتید، آهنگ مورد علاقه خود را پخش کنید.اگر با دقت گوش کنید، مرواریدهای زیبایی از چشمانتان می چکد. وقتی تمام شد، مرا با تمام پدرانه ات در آغوش می گیری. همان آهنگ ...
باز هم طاها از دیدم پنهان شد و من در خواب غرق شدم، خدایا تنها تو هستی که این بنده را می بینی. پیانو 42. وقتی اذان صبح دادند وضو گرفتم و رفتم نمازخانه بیمارستان. وقتی دعا می کردم حضور دیگری را حس کردم. کمی ترسیده بودم چون در آن نمازخانه تنها بودم و چراغ ها خاموش بود و حضور یک نفر دیگر در آنجا کمی ترسناک بود. وقتی پتو را کنارم پهن کرد بوی عطرش مشامم را پر کرد. سایه اش دنبال من آمد، تن تنومندش کنار من، صدایش نزدیک گوشم پیچید وقتی سالم آخرین بار گفت: باشه و.. بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: صبح بخیر.
مدتی در آن موقعیت ماند و سپس بلند شد. من هم بلند شدم و بدنم را همانجا رها کردم. پشت سرش راه افتادم و به شانه های پهن و مردانه اش نگاه کردم. یک بار دیگر به یاد تفاوت بزرگ با قدیم افتادم. این مرد واقعاً پشتیبان خوبی برای همسرم خواهد بود. وقتی او ایستاد، من از سرم بلند شدم و بلند شدم. وقتی کفش هایش را پوشید، با دیدن آن ها در مقابل من، دلم خواست بروم بیرون و کفش های خودم را بپوشم. تا اونجایی که یادمه هر کدومشونو انداختم کنار.حالا طاها رو دیدم.یعنی با کفشام جور میشد؟
roz hay mn...
ما را در سایت roz hay mn دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: SOLMAZ
بازدید: 112